
چند روزي شد كه حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل ميزنم
گاه بر حافظ تفال ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل آمد كه حالم را گرفت
« ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم»
دلم از حلقه آن خانه مبادا محروم* کز جهان نیست جز این مرتبه درخواست مرا

چند روزي شد كه حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل ميزنم
گاه بر حافظ تفال ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل آمد كه حالم را گرفت
« ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم»
پروردگارا
من از سردی زمستان و بی برگی پاییز می ترسم
کمکم کن
کمکم کن تا گرمای تابستان و سبزی بهار رو
همین حالا ذخیره کنم
کمکم کن
كاش مي شدلحظه ديدار را تمديد كرد ، كاش ...
* يــــاسر عزيزم *
روحت شاد

من نمي دانستم دراين دنيا آتشي سوزنده تر از آتش وجود دارد ..
سوختم..
سوختم ولي اي كاش سوزش آتش بود..
جند ساعتي سوختم و در شور و هيجاني خدايي غوطه ور شدم..
قلبم باز شده بود..
روحم به پرواز درآمده بود..
احساس مي كردم كه از دنيا و مافيها قدم فراتر گذاشته ام ..
همه را و همه چيز را ترك كرده ام..
فقط با روح سر و كار دارم ..
فقط با غم همنشينم..
فقط با درد مي سازم و فقط خداي بزرگ را پرستش مي كنم..
خدايا نمي دانم تا كي بايد بسوزم؟ ..
تا چند رنج ببرم؟ ..
در همه جا و هميشه تو شاهد بوده اي..
.. عشق پاك داشتم ..
و آن را به پرستش ذات مقدس تو ارتباط مي دادم ..
ولي عاقبتش به آتش سوزان مبدل شد..
كه وجودم را خاكستر كرد..
احساس مي كنم تا به ابد خواهم سوخت..
شمعي سوزان خواهم بود..
كه از سوزش من شايد بشيريت لذت خواهند برد..
..(( من تا موقعي كه زند ه ام مي سوزم و تا وقتي كه مي سوزم تسليم ظلمت نمي شوم ..اين است حيات من))..

بيا كه بي تو هواي دلم چه بارانيست
گريه هاي دوچشمم هميشه طولانيست
تمام سهم نگاهم به سوي توست بيا
كه آه ودرد دل من هميشه پنهانيست



حلول ماه رمضان بشارتی است بر تمامی مسلمانان که خبر از گشایش درهای فردوس برین می دهد و مژده ضیافت الهی است بر آنان که: بیایید با درک لحظه لحظه نورانی آن توفیق «میهمان خدا» بودن را داشته باشید و در مسیر عزت و سعادت و کمال از زلال چشمه انوار الهی دل و جان بشویید.
* شهر رمضان الذی انزل فیه القران هدی*
* للناس وبینت من الهدی و الفرقان *
* التماس دعا *

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست
ولی در نماز پایان است
شاید این بدین معناست که
پایان نماز آغاز دیدار است

![]()
روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد.
رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد.
هرروز که میگذشت تعــداددرخت هایی که قطع میکرد کمتروکمترمی شد.
پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرتخواهی گفت کهخودش همازاین جریان سردرنمیآورد. رئیس پرسید:آخرینباری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت: تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان میکردم!"
شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟